تبليغاتX
اکسیر

اکسیر

دست نوشته های زهرا عبادی

به منظور اعلام مخالفت با سیستم فیلترینگ ایران و همکاری وب سایت بلاگفا با این سیستم برای فیلتر کردن وبلاگ های دوستانمان در جهت ممانعت از آگاه سازی عموم مردم از حوادث اخیر از این پس در آدرس  www.zahraebadi.blogspot.com  منتظر قدومتان هستم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:9  توسط زهرا عبادی  | 

گاه نطفه ای شکل می گیرد تنها برای این که پدری بگوید من هستم...

گاه نطفه ای شکل می گیرد تنها برای این که مادری ترس هایش را گم کند...

آیا من بایست پاسخ گوی هویت گم شده پدرم و ترس های ناشنیده مادرم باشم...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:46  توسط زهرا عبادی  | 

 

نگرانم. امروز 10 آبان است و من نگران 13 آبان هستم. نمی دانم چه قدرخون خواهد بود؟ این که به خیابان نمی روم خیلی مربوط به ترس نمی شود بیش تر به این مربوط است که من به این نهضت اعتماد ندارم و می ترسم که دوباره گول بخوریم و تنها خون داده باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:31  توسط زهرا عبادی  | 

 کرکس ها به انتظار تنم نشسته اند

و گرگ ها زوزه می کشند

 کدام یک سریع تر خواهند آمد به سراغ تن من؟

شاید هیچ یک که  این تن، تلخ شده از اندوه

و شغالان را شیرین خوش تر است

 شاید این بار مرا به دنیای خود واگذارند

که به خود بپوسم نه به اجبار و قانون ایشان

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:8  توسط زهرا عبادی  | 

غرور باز خورده خداوند در انسان نمایان شد

همی فریاد از بیداد دادگستر جهان

که حروف را به اشتباه تحریر کرد

و حکم به مرگ میلیون ها پرنده داد

چه گونه است که آفریدگاری مرگ آفریده اش را می خواهد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:2  توسط زهرا عبادی  | 

گیج تر از پاندول تاریخ که مدام تکرار می شود دارم چرخ می خورم. هر چه دور می زنم باز هم به همان پرسش های نخستین برمی خورم. این چه شکنجه ایست که بر انسان تحمیل شده است. دانستن برایت زجر می آورد و ندانستن به گونه ای دیگر عذابت می دهد. ما نفرین شدگان تا کجای تاریخ ادامه خواهیم داد؟ شاید اگر بلاهتمان را حذف کنیم آسان تر به پایان برسیم. درست مثل موشی که درون گردونه انداخته شده. تنها راه خلاصی بیرون پریدن از گردونه است...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:46  توسط زهرا عبادی  | 

زمان مرا گول زد و به اشتباه انداخت. اشکال کار آن جا بود که به عقربه های ساعت اعتماد کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:30  توسط زهرا عبادی  | 

باز هم تکرار همان تنهایی آشنا که از کودکی با من بود... تکرار همان پرسش هایی که تنها میان کاغذهای صحافی شده پاسخ هایشان را خواهم یافت...  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:27  توسط زهرا عبادی  | 

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:11  توسط زهرا عبادی  | 

هر کاری انجام می دهیم  که یک روز دیگر از زندگی مان را بخریم.

اما به راحتی نفس ثانیه ها را می گیریم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:6  توسط زهرا عبادی  |